لبخند رزهای زیر باران مانده
عشق هایی از جنس گلبرگ های گل رز
خانه در سکوت میغلتد و گاه خمیازه میکشد و کش و قوسی به خود میدهد سکوت را میشکنم و آوایی در آن سر میدهم کاش میتوانستم فریاد برآورم که ای سکوت بشکن دیگر نمیخواهم ترمیمت کنم میخواهم جای تو چیز زیباتری را بسازم و هیچگاه نشکنمش... شب آرام آرام پیش می آید و غروب رو انداز خنکی را به روی سر میکشد تا خستگی در کند برای غروبی دیگر.... امشب آسمان وقت زیادی برای اتو کشیدن چادرش نمیگذارد و ستاره ها را بی اینکه صاف و مرتب باشد به روی چادر سیاهش می شکافد... امشب آسمان ابری است!... آسمان هم چقدر صرفه جویی میکند، لحظه ها را می دزد و در گنجه پنهان میسازد.... اما من نه زمان را میدزدم و نه ثانیه را به گوش می آویزم میگذارم راحت و بی هیچ دغدغه ای به راهش ادامه دهد و هر وقت دلش خواست به فردا برسد به من چه که دلش بازهم غروب میخواهد...! ، من فقط میدانم روزها را به بهانه ی ماه آسمان میگذرانم ماه ی که امشب رویش را روبند زده است تا نکند با حرفهایم به زمین وصله اش کنم... امشب از آن شبهاست که دلم گوشه نشین شده است و زانوی غم به بغل گرفته، نمیدانم دلش بهانه ی چه را گرفته بارها از او پرسیدم اما پاسخم را نداد گفت تو درکم نمیکنی گفت تو که نمیدانی! پس بگویم که چه؟ بگویم که با آن حرفهای همیشگیت با پتک بر ذوقم بکوبی؟ نه نمیگویمت... بازهم اصرارش میکنم بارها اصرارش میکنم تا شاید لب از لب باز کند و آهی بکشد تا بدانم چرا بهانه میگیرد...؟! نکند دلت شکلات کاکائویی میخواهد یا که یک بستنی قیفی؟! ... میدانم دلت مدتهاست که اینهارا نمیخواهد و این چیزها را طلب نمیکند آخر عزیز من دیگر از تو گذشته تو بزرگ شده ای...! میدانی؟!، دلم همان چیزی را میخواهد که قصه اش را شنیدی و برایم بازگو کردی همان که میگویند قیمتش بالاست! و تو برای خریدش قلک کوچک سفالیت را شکاندی! و ناکام پولهای خرد و اسکناسهای پاره ات را برداشتی و دستهایت را در جیب سوراخ ات فشردی...، همان که میخواستی به دوش بکشی اما توانش را نداشتی...، همان که اینچنین فراری ات ساخت...، همان که به دروغ به من کوکش زدی اما نخ ها دوامی نیافتند...، همان که...، آری من همان را میخواهم که تو درکش نکردی، تو باورش نساختی، ... و فقط شنیدی و شنیدی و شنیدی و انکارش کردی و سعی کردی از خودت دورش سازی آنقدر دور که دلت هوایش را نکند...!!! اوهوم، من دلم عشق میخواهد همان عشقی که میتپد، همان که با پول نمیتوان خرید، به دوش نمیتوان کشید، گریزی نیست، و... و نمیتوان آن را دوخت و کافی است مرا در مقابلش فدا سازی...! + اونقدر بیکار نبودم که به خاطر حوصله ی سر رفتم بخوام به جون پوشه ها و فایلام بیوفتم و از توشون یه همچین متنی رو دربیارم! نمیدونم همینطوری بهش برخوردم!، از برای متون لاتین، سر به این گونه بیابان ها گذاشته ام! + (!!!!!!!!!!!!!!!!!!...) متن مربوط به خیلی خیلی خیلی مدتها پیش میشه! احتمالا برای تمرین نویسندگی بوده!! + سعی کردم به متن دست نزنم! و اشتباهاتش رو تصحیح نکنم! قشنگیش به همینه نه؟! + خودمونیمااااا عجب حرفای(!) نوشتما!! (سعی کردم واژه ی جایگزین استفاده کنم!) + جالبه، یک چیز این متن صحت داره و اونم بستنی قیفیه! و دلم بیشتر یک بستنی قیفی با طعم توت فرنگی میخواهد تا عین شین قاف!! + شکلات کاکائویی هم با چایی خیلی میچسبه! + یک پیام برای تو! که برخلاف اون چیزی که فکر میکردم همیشه میومدی اینجا و حرفامو میخوندی! یه سر به خصوصی بزن! با همون یوز و پس!
| Design By : Night Skin |


