تبليغاتX
لبخند رزهای زیر باران مانده


لبخند رزهای زیر باران مانده

عشق هایی از جنس گلبرگ های گل رز

1- خلاقیت نوشتنم سوخته! همونقدر که، بعد از سیصد سال! بعد از یک هفته شایدم بیشتر امشب نقاشیمو تموم کردم. کلی با مداد رنگیا صفا کردم. هووووووم دوره ی مدادرنگی رو نگذروندم اما نمیدونم چرا اینقدر جذبم میکنه؟؟ وقت ِ اضافه پیدا کنم حتما دوره ی مدادرنگی رو هم میرم میگذرونم، آخه خیلی لذت بخشه، مخصوصا اگه تو کارت صورتی هم داشته باشه :D ! هر کی میاد تو اتاقم و بعضی از شاهکارامو میبینه بهم میگه چرا نمیری رنگ روغن؟؟ منم مسرور و مشعوف میگم دوست ندارم:| آدمایی که با رنگ روغن نقاشی میکنن رو نگاه کردم تا مگه یک کم به سمتش کشیده شم اما نشد. شاید باید یک کار بزنم تا لذتش رو بچشم و بخوام برم دوره شو ببینم.

تو خونه مون آبجی خانوم خیلی با نقاشیای ِ من صفا میکنه و هر چی میکشم میزنه به نام خودش که کسی نبردتش! :| و همین آبجی خانوم هم اصرار داره قبل از مداد رنگی برم رنگ روغن! امشب هم وقتی داشتم رو نقاشیم کار میکردم، پشت سرم، خودشو چپونده بود کنار بخاری و از کلاساش و دانشگاهش میگفت از خوابگاهی که من هیچ وقت تجربه اش نکردم، با ذوق، و گاهی هم از موسیقیی که در حال پخش بود حرف میزدیم، یه آلبوم خیلی قدیمی که هر چی فکر کردم خواننده اش یادم نیومد. چقدر دوست دارم مثل همیشه آبجی خانوم تو اتاقمون باشه و تا دیر وقت باهم حرف بزنیم و سربه سر هم بزاریم. که البته الان آبجی خانوم خفته اند.

 

2- امروز وقتی با دوستم قدم زنان از دانشگاه برمیگشتیم، یه گربه ی بی ادب پرید و یه یاکریم رو به دندون کشید و جست زد زیر کانالای آب! خواستم یه سنگی چیزی بردارم و کمکش کنم اما گربه ی بی ادب فرار کرد و من اصلا از جای خودم هم تکون نخوردم! طبیعت ِ وحشی :| دلم به حال یا کریم ِ سوخت، چقدره این پرنده ها نترسن، تا نزدیکشون میری اما پر نمیزنن، یه حس اطمینان و اعتماد دارن، به همه چی. دوتا از این یاکریما روی درخت انجیر خونه مون، میخوابن.

 

3- اینم تصویری از نقاشیی که کشیدم. به دلیل نور بد اتاق عکس زیاد خوب نشده، و الا من نقاشیم، مخصوصا رنگ آمیزیم با مدادرنگی، حرف نداره :D

raha-paint

نوشته شده در پنجشنبه 30 مهر1388ساعت 0:30 توسط 2رز| |

*حذف شد*

نوشته شده در دوشنبه 27 مهر1388ساعت 23:19 توسط 2رز| |

من به آدم بزرگا حق میدم اما شاید بد نباشه یه کم هم اونا به من حق بدن و همچنین فرصت. میدونم که یک عمر فرصت داشتم برای حلاجی کردن روزای زندگیم و فکر کردن به اتفاقاتش! اما بازهم نیاز به زمان دارم. به هر حال من تصمیمم رو میگیرم و ممکنه بعدن هم از تصمیمی که گرفتم پشیمون بشم!! اما هر چی هست تصمیم خودمه و تا جایی که بتونم پیش میرم. ولی خب بد نیست گاهی از تجارب دیگران هم استفاده کرد.

این روزا بیشتر از همه نیاز دارم که با یکی حرف بزنم و درد و دل کنم، آخه همه چی تا حلقم اومده بالا، با این اوضاع روحی انتخاب کردن راه درست هم شده دردسر!

آره خب حس میکنم اگه حرف بزنم و این بار سنگینی که تو دلمه رو خالی کنم، اونوقته که سبک میشم و میتونم راحت و درست انتخاب کنم.

 

+ واقعا دارم میترکم!

نوشته شده در شنبه 25 مهر1388ساعت 22:16 توسط 2رز| |

دلم برای این وبت تنگ شده بود
از این جا شروع شد دوستی من و تو رها میبینی

 

+ این یک کامنت خصوصی قدیمی...

نوشته شده در شنبه 25 مهر1388ساعت 0:55 توسط 2رز|

با امروز با این ساعات و ثانیه ها میشه یه سال. فرقش اینه که اون روزا پنج شنبه بود و این روزها شنبه. اونروزها بیخیالی بود و این روزها دغدغه! فرق این روزها درک و فهم منه، دچار بودنه منه! دچار یک جور دیوانگی یا سرمازدگی... هر چی هست خسته ام کرده...

فکر میکنم به یک سال پیش که اگه مثل فردا نمیزاشت بره حالا زندگی من اینطوری بهم نمیریخت.

وقتی که سعی میکنم آروم باشم و کتاب بخونم یادم میوفته که امروز چه روزیه و بیشتر از اون، دلیل بهم ریختگی ِ امروزمو میفهمم...

امروزی که سعی کردم یه روز خوب برای خودم بسازم اما یه چیزی آزارم میداد و اعصابمو بهم میریخت و هر چی میشکافتم به هیچی نمیرسیدم تا اینکه.. امروز ِ یه سال پیش رو به یاد آوردم... (هرچند که روزشمار تقویم روشن بود!)

یه روز خنک پاییزی... وقتی که درختها شعله ور میشن... وقتی که منم همراه درخت ها پر حرارت میشم و فرو میریزم...

قلبم طاقت نداره میخواد که سینه بشکافه و بزنه بیرون ازاین قفس سرد تنهایی از این بی روحی و مردگی از این اسارت... اما...

توضیحات: تا اینجا رو دیروز نوشتم دیگه فرصت پابلیشش نبود و باید سریعا میرفتم. خب ادامه اش میدم برای امروز، آخه دیروزم یه پست داشتم امروزم یکی، حالا هر دوشو باهم میزارم.

یک سال پیش مثل امروز هم جمعه بود، روزی که پیامی حاوی... یک طومار، وقتی خوندمش اشک تو چشام جمع شد اما جلوی ریختنشونو گرفتم و به خودم گفتم که دیگه هیچ وقت هیچ اشکی نمیریزم!، اونشب وقتی خوابیدم یه خواب دیدم که این متن زیر هم نتیجه ی اون خواب بود

"بغض من شروع شده و نبض روزها کند میزنه، سخته خیلی سخت، دردناک، بزار همیشه دردناک بمونه و سبک نشه خالی نشه آروم نشه، دارم تحمل میکنم، چشای من دیگه هیچ وقت بارونی نمیشن

دیشب که بازهم جلوی جاری شدن اشکامو گرفتم خواب چشای منو دزدید و به رویایی در کنار باغچه ای وسیع و پهن برد، دوردستها به ستونی بی جون و سفت و گچی تکیه داده بودم و نگاهم به باغچه دوخته، بلند بلند گریه میکردم صدای گریه هام روح باغچه رو پریشون میکرد باغچه ای که فقط یک درخت داشت و سبز بود و دیگه هیچی نه گلی و نه خاری."

عکسای اونروزامو که نگاه میکنم... هی... تنها پیام اونروز من بهش یک خداحافظی بود.

گاهی به این فکر میکنم که مسئول این بهم ریختگی ها کیه؟ و بعد جواب میدم خب خودم! به این فکر میکنم که اگه برگردم یه سال پیش و رابطه مون قطع نمیشد حالا من اینجا چیکار میکردم؟؟ آیا چیزی برای بهم ریختن من وجود داشت؟؟ این سرنوشت آیا همینطوری بود؟؟ یه چیزی رو مطمئنم که اگه نمیرفتیم حالا من در چه حالی بودم!؟!

خیلی خسته ام دیشب دیر خوابیدم و امروز هم صبح زود بیدار شدم، روز پر کاری بود. الانم دارم سعی میکنم که یه پست خوب از آب در بیاد و بعد مسواکم رو بزنم و تو تاریک روشن اتاق، کتاب بخونم و بخوابم.

فعلا همینجا تمومش میکنم اگه فردا اومدم و دیدم اشکالاتی داره یا اضافاتی نیاز داره تصحیحش میکنم.

 

+ و در آخر از تموم دوستای گلم تشکر میکنم. از هستی جون، از بانوی اردیبهشت عزیزم، از ریحانه ی عزیزم، نازنین جون، داداش ساسان، آبجی ساغر، مدسن عزیز داداش محمد و خیلی دوستای دیگه که هنوز همراه منن و هوامو دارن، از دوستانی که خیلی وقته ازشون بی خبرم و همچنین از ویولت و تارای عزیزم که نوشته هاشون کمک خوبی به من بوده. همچنین خواننده های خیلی خاموش!. با آرزوی سلامتی و شادی برای تک تک عزیزان.

 

+ یه لحظه احساس مجریگری بهم دست داد :D !

+ آرزو میکنم که یه روز دوباره اینجا مثل روزای تاسیسش پر از زیبایی و شادی بشه، پر از حس خوب و سرشار از دوستی. میدونم که با حرفام اینجا رو از هدفش دور کردم.

+ فکر میکنم طولانی ترین پست وبلاگ شده نه؟؟ :|

 

یادبود

نوشته شده در یکشنبه 19 مهر1388ساعت 22:0 توسط 2رز| |

ای خدا...

نوشته شده در سه شنبه 14 مهر1388ساعت 23:34 توسط 2رز| |

وای باران

باران

شیشه ی پنجره را باران شست

از دل من اما چه کسی

نقش تو را خواهد شست

آسمان سربی رنگ

من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ

می زند موج نگاهم تا دور

 

وای باران

باران

پر مرغان نگاهم را شست

خواب رویای فراموشی هاست

خواب را دریابیم

که در آن دولت خاموشی هاست

من شکوفایی گلهای امیدم را در رویاها می بینم

 

و ندایی که به من می گوید: گرچه شب تاریک است

دل قوی دار سحر نزدیک است...

 

در میان من و تو فاصله هاست

گاه می اندیشم

می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری

تو توانایی بخشش داری

دستهای تو توان بخشش دارند

که مرا زندگانی بخشی

چشم های تو به من آرامش می بخشد

 

و تو چون مصرع شعری زیبا

سطر برجسته ای از زندگی من هستی

دفتر عمر مرا با وجود تو شکوهی دیگر

در تنی دیگر هست

می توانی تو به من زندگانی بخشی

یا بگیری از من، آنچه را می بخشی

 

گاه می اندیشم

خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید

آن زمان که خبر مرگ مرا

از کسی می شنوی

روی تو را کاشکی می دیدم

شانه بالا زدنت را بی قید

و تکان دادن دستت که مهم نیست زیاد

و تکان دادن سر را که عجیب

عاقبت مُرد!!! افسوس

کاشکی می دیدم

من به خود می گویم

چه کسی باور کرد، جنگل جان مرا

آتش عشق تو خاکستر کرد

 

با من اکنون چه نشستن ها، خاموشی ها

با تو اکنون چه فراموشی هاست

 

چه کسی می خواهد

من و تو

ما نشویم

خانه اش ویران باد

 

من اگر ما نشوم تنهایم

تو اگر ما نشوی خوشتنی...

 

                                    شاعر: حمید مصدق

 

+ کاش میشد... :(

+ عکس هم show نمیشه! یعنی نقاشیی که کشیدم.

+ ممنون از دوست عزیزم یه دوست!!! . قسمتی از این شعر در قسمت نظرات وبلاگه.

نوشته شده در جمعه 10 مهر1388ساعت 17:56 توسط 2رز| |

آخ که چه لذتی دارد ساعتت را یک ساعت عقب میکشی و میخوابی، به اندازه ی کافی و صبح بی هیچ دغدغه ای صبحانه ات را با چای شیرینی که به اندازه ی کافی وقت برای خنک شدن داشته، میل میکنی. آنقدر وقت داری که به کارهایت برسی، نقاشی های نیمه ات را تمام کنی، کتابهایی که هنوز برگهایی از صفحاتش مانده، جدول های حل نشده! و به اندازه ی کافی وقت داری که بی دغدغه به خرید بروی و تمام مغازه ها را برای پیدا کردن جنس مورد علاقه ات سپری کنی و باز وقت اضافه بیاوری. انگار که این یک ساعت به اندازه ی یک روز اضافه به من وقت داده است!

 

دلم ميخواهد ساعتم را يک ساعت عقب بکشم

و بخوابم

به اندازه ی تمام سالهايی که نخوابيدم

و صبح قيامت با صدای شيپور اسرافيل بيدار شوم

و به صف بايستم

در حالي که نامه ی اعمالم را به دست راست گرفته ام! :|

 

+ هیچ جا خونه ی خود آدم نمیشه! آخ که چقدر دوست دارم اینجارو. :)

با سلامی دوباره به باغچه به گل به دوست. به لذت گوش دادن به نوای بارون.

+ بوی ماه مهر ، یادش بخیر روز اول مدرسه و کیف و کفش و مدادرنگی ها.

نوشته شده در چهارشنبه 1 مهر1388ساعت 12:27 توسط 2رز| |


Design By : Night Skin