تبليغاتX
لبخند رزهای زیر باران مانده


لبخند رزهای زیر باران مانده

عشق هایی از جنس گلبرگ های گل رز

بر روی مرز باور

سفری در پیش است. کوله بارمان را ببندیم. وقت رفتن رسیده است. حس قریبی از درون می گوید: «آن سوی دشت تنهایی، کسی منتظر است.» گرچه، رغبتی به ماندن و روزگار واماندگی به سر آمده است. اما خوب می دانیم که، گریز، راه چاره نیست. از حادثه نباید گریخت. حادثه مال زندگی است. باید به استقبالش شتافت. تن آسایی و بی دردی، مرض است.

سلامت اندیشی، حکم می کند که از معبر «خود» گذر کنیم و به سمتِ «بی خود»ی ره پوییم. هنوز دیر نشده است. می توان دوباره در این کشمکش وجود، با احساس ظریف سپیده، طلوع نمود و درخشید و نور پاشید. اگر با چشمهای سخاوت باران، پشت پلک خمودگی و بردگی، انتشار یابیم و اگر با انگشتان لطیف آفتاب، کوبه ی دل را بکوبیم، یک سینه پر از آسمان آبی را مهمان درون خواهیم کرد و پر از طراوت خواهیم شد.

مگر چندبار فرصت تجربه ی زندگی را داریم؟ چندبار خواهیم مرد؟

باید ره توشه برگرفت و کوله بار بست. یادمان نرود که لباس سبز صبوری را برداریم. یک دفتر و قلم برای ثبت خاطره های بلورین سفر و چند کتاب برای رفع خستگی چشمها و تکه نانی برای همسفران...

اینک، زمانِ رفتن فرا رسیده است. لحظه ی وداع، گذر از دالان خیال. پایین آمدن از پله های آز و آرزو و درنگی پشت خانه ی هشیاری؛ «رفقا! خداحافظ.»

سر به زیر پنجه های نور باید داد. دل به راه عشق باید سپرد. به سمت نیایش باید آغوش گشود. کاروان شقایق، پشت دروازه های شهر رسیده است. یکبار دیگر مسافران آمده اند تا خستگی روزمرگی را از تن ها بگیرند.

به راستی سهم ما، در این بدرقه چقدر است؟

 

 

+ توفیق رفیق راهتان باد. از کتاب مسافر.

+ بهتون سر میزنم. فقط اینجا رو باید  تعطیل کرد. اگه روزی دوباره هوس نوشتن به سرم زد آدرس میدم بهتون!

+ دوست دارم به يكبار از جسمم بيرون بيايم و آنقدر آنرا چون لباسي بدون روح تكان دهم كه همه زنگارهايش بريزد، شايد دمي آسوده خاطر شوم، شايد...

+ تعطیل شد. به هیچ وجه!!! تا صبح قیامت مینویسم اونقدر که دیگه جانی توی انگشتام نباشه.

نوشته شده در چهارشنبه 14 مرداد1388ساعت 1:20 توسط 2رز| |


Design By : Night Skin