تبليغاتX
لبخند رزهای زیر باران مانده


لبخند رزهای زیر باران مانده

عشق هایی از جنس گلبرگ های گل رز

زمان از نیمه شب هم گذشته. فردا قراره صبح زود راه بیوفتیم. همه وسایلشونو بستن و من هنوز اندر خم برداشتن کیف پول صورتیمم موندم. هیچ نیرویی هیچ ذوقی منو به سمت انجام کارام نمیکشه. مثل اینکه یه کم اجبار نیازه تا بخوام به کارام برسم و اینقدر بیخیال و بی حوصله اینجا نشینم. خیلی اتفاقات میتونه این رغبت رو ازم بگیره. کاش میشد الان بارون می بارید، تو حس ملطوف شبانه های حیات.

یک قانونی تو زندگیم ثابت میکنه که نقاشی کمک خوبی به روح و روانمه و بیشتر از اون بارش بارون و بیشتر از اون تو و بیشتر از اون، خــــــــــــدا...

اما انگار که یه جایی تو فضا هستم، توی تاریکی، توی عمق یک فاجعه. از اون روز ، فقط تا اون زمان پر از انرژی بودم پر از خنده و... اما از همون روزها بود که روز به روز حالم بد و بدتر شد تا رسیدم به یک بی حسی شایدم چیز دیگه ای باشه و من بلد نیستم ابرازش کنم!

برای خودم آرزو میکنم که تو سفر حالم خوب بشه و پر انرژی برگردم.

 

+ انتخاب یک عنوان مناسب برای پست های نوشته شده کار خیلی سختیه که من بلد نیستم! سعی میکنم یاد بگیرم.

+ پاشم برم وسایلمو جمع کنم! خوب شد یادم اومد موزیک!

نوشته شده در جمعه 26 تیر1388ساعت 1:17 توسط 2رز| |

من: خدایا دیگر از این میهمانان با کودکان فوق شیطان و فوق شرّ نصیبمان مگردان!

آبجی خانوم: الهی آمین!

 

+ اول هفته از شمال میهمان داشتیم. آنها دو فقره کودک دلبند و مودب داشتند!

 

+ بعضی از شهرها! هم که میری خیلی پیشرفته ان و قوانین مدرنی دارن! از جمله آن قوانین: مسافرکشی در وسط خیابان!، رانندگی  روی خطوط! و خشگیری ماشین جلویی یا کناری یا حتی عقبی! ، کوباندن به ماشین جلویی در حین خروج از پارک!، وقتی هم که نمیتونن از روی پل به اون بزرگی رد بشن میان بهت گیر میدن که خانوم چرا جلوی پل پارک کردی!!! میخواستم برگردم بهش بگم که بشر از رو همین پل که من جلوش پارک نکردم!!!! کلی ماشین رد شده!!!! از اینا بگذریم حواشی سفر هم خوب نبود! به دیدار دوستان هم نتونستم برم!

 

+ چقدر بده آدم رمز ورود به بعضی از فایلاشو فراموش کرده باشه!

نوشته شده در پنجشنبه 25 تیر1388ساعت 2:9 توسط 2رز| |

اونجا توی قبرستون،

صدای هیاهوی رفتن تو گوش آدم زنگ، زنگ، زنگ میزد..

و بوی مرگ تمام ریه های آدمی رو پر میکرد!

 

 

و اونوقت چیزی از ماورا ذهنتو درگیر خودش میکنه...

 

؟!

 

باد... دو سه گام پیش تر

 

 

باد ما را با خود خواهد برد...

 

 

+ ...

+ حذف شد!

 

+ دوست دارم خ ص و ص ی بزارم اما چیزی برای گفتن نیست!

نوشته شده در شنبه 20 تیر1388ساعت 1:16 توسط 2رز| |

عینکمو از رو چشام برمیدارم و پرت میکنم روی میز و از اون ور هم پرت میشه روی زمین، مهم نیست اگه بشکنه! فقط دیگه نمیخوام هر بار که عینکمو تمیز میکنم دنیا رو کثیف تر ببینم!!!

 

امشب فقط دلم میخواد صورتمو میون دستام قایم کنم و زار زار گریه کنم...

 

خدایا چرا امشب تموم نمیشه؟!

نوشته شده در جمعه 12 تیر1388ساعت 23:55 توسط 2رز| |

چقدر دلم میخواد برم لب بوم و بپرم...

و جای سقوط، پرواز کنم...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نه میخوام این شب ها رو به آسونی از دست بدم و هم میخوام هر چه زودتر به پایان برسن!!!

+ خدایا هنوز اون نشونه ای که بهم دادی رو محکم تو دستام گرفتم! پس کی؟ صبوری تا کی؟!

+ بی قرار دیدنم هستی! منتظر دیدنت می مانم.

نوشته شده در یکشنبه 7 تیر1388ساعت 0:15 توسط 2رز| |

خانه در سکوت میغلتد و گاه خمیازه میکشد و کش و قوسی به خود میدهد سکوت را میشکنم و آوایی در آن سر میدهم کاش میتوانستم فریاد برآورم که ای سکوت بشکن دیگر نمیخواهم ترمیمت کنم میخواهم جای تو چیز زیباتری را بسازم و هیچگاه نشکنمش...

شب آرام آرام پیش می آید و غروب رو انداز خنکی را به روی سر میکشد تا خستگی در کند برای غروبی دیگر.... امشب آسمان وقت زیادی برای اتو کشیدن چادرش نمیگذارد و ستاره ها را بی اینکه صاف و مرتب باشد به روی چادر سیاهش می شکافد... امشب آسمان ابری است!... آسمان هم چقدر صرفه جویی میکند، لحظه ها را می دزد و در گنجه پنهان میسازد....

اما من نه زمان را میدزدم و نه ثانیه را به گوش می آویزم میگذارم راحت و بی هیچ دغدغه ای به راهش ادامه دهد و هر وقت دلش خواست به فردا برسد به من چه که دلش بازهم غروب میخواهد...! ، من فقط میدانم روزها را به بهانه ی ماه آسمان میگذرانم ماه ی که امشب رویش را روبند زده است تا نکند با حرفهایم به زمین وصله اش کنم...

امشب از آن شبهاست که دلم گوشه نشین شده است و زانوی غم به بغل گرفته، نمیدانم دلش بهانه ی چه را گرفته بارها از او پرسیدم اما پاسخم را نداد گفت تو درکم نمیکنی گفت تو که نمیدانی! پس بگویم که چه؟ بگویم که با آن حرفهای همیشگیت با پتک بر ذوقم بکوبی؟ نه نمیگویمت... بازهم اصرارش میکنم بارها اصرارش میکنم تا شاید لب از لب باز کند و آهی بکشد تا بدانم چرا بهانه میگیرد...؟! نکند دلت شکلات کاکائویی میخواهد یا که یک بستنی قیفی؟! ... میدانم دلت مدتهاست که اینهارا نمیخواهد و این چیزها را طلب نمیکند آخر عزیز من دیگر از تو گذشته تو بزرگ شده ای...!

 

میدانی؟!، دلم همان چیزی را میخواهد که قصه اش را شنیدی و برایم بازگو کردی همان که میگویند قیمتش بالاست! و تو برای خریدش قلک کوچک سفالیت را شکاندی! و ناکام پولهای خرد و اسکناسهای پاره ات را برداشتی و دستهایت را در جیب سوراخ ات فشردی...، همان که میخواستی به دوش بکشی اما توانش را نداشتی...، همان که اینچنین فراری ات ساخت...، همان که به دروغ به من کوکش زدی اما نخ ها دوامی نیافتند...، همان که...، آری من همان را میخواهم که تو درکش نکردی، تو باورش نساختی، ... و فقط شنیدی و شنیدی و شنیدی و انکارش کردی و سعی کردی از خودت دورش سازی آنقدر دور که دلت هوایش را نکند...!!!

اوهوم، من دلم عشق میخواهد همان عشقی که میتپد، همان که با پول نمیتوان خرید، به دوش نمیتوان کشید، گریزی نیست، و... و نمیتوان آن را دوخت و کافی است مرا در مقابلش فدا سازی...!

 

+ اونقدر بیکار نبودم که به خاطر حوصله ی سر رفتم بخوام به جون پوشه ها و فایلام بیوفتم و از توشون یه همچین متنی رو دربیارم! نمیدونم همینطوری بهش برخوردم!، از برای متون لاتین، سر به این گونه بیابان ها گذاشته ام!

+ (!!!!!!!!!!!!!!!!!!...) متن مربوط به خیلی خیلی خیلی مدتها پیش میشه! احتمالا برای تمرین نویسندگی بوده!!

+ سعی کردم به متن دست نزنم! و اشتباهاتش رو تصحیح نکنم! قشنگیش به همینه نه؟!

+ خودمونیمااااا عجب حرفای(!) نوشتما!! (سعی کردم واژه ی جایگزین استفاده کنم!)

+ جالبه، یک چیز این متن صحت داره و اونم بستنی قیفیه! و دلم بیشتر یک بستنی قیفی با طعم توت فرنگی میخواهد تا عین شین قاف!!

+ شکلات کاکائویی هم با چایی خیلی میچسبه!

 

+ یک پیام برای تو! که برخلاف اون چیزی که فکر میکردم همیشه میومدی اینجا و حرفامو میخوندی! یه سر به خصوصی بزن! با همون یوز و پس!

نوشته شده در دوشنبه 1 تیر1388ساعت 23:12 توسط 2رز| |


Design By : Night Skin