تبليغاتX
لبخند رزهای زیر باران مانده


لبخند رزهای زیر باران مانده

عشق هایی از جنس گلبرگ های گل رز

سلام دوست من.

این روزا که باغچه ها پر از گلن پر از عطر بهارن، تو اینجایی تو باغچه ای که باهم ساختیمش و باهم بهش آب دادیم.

توقع نداشته باش  که مثل قدیما پر از حس صورتی باشم...

آخه حالا منم یه آدم بزرگ هستم که حتما باید بهم بگن که فلان ساختمون فلان قد می ارزه تا صدام در بیاد و بگم اوووووووه چقدر قشنگه!

تو رفتی بزرگ شی!، ما بزرگ شدیم! تو رفتی تا به هدفت برسی، ما تو پول غرق شدیم و غلت زدیم و فراموش کردیم اون آدمی رو که نیاز به کمک داشت و بی تفاوت از کنارش رد شدیم، تو رفتی تا به بهشت برسی... اما ما زیر آفتابی سوزان قلبهامونو سوزوندیم و جایی برای محبت نزاشتیم...

تو لبخند زدی و ما خطهای سیاه افقی چهره هایمان را تا توانستیم موازی کردیم!

...

آره دوست من تو رفتی تا من راه زندگیمو پیدا کنم اما گم شدم! وسط نقاب ها! و همنشین...

میگن سلام کردی دیگه همنشین نشو! اما ما سلام نکرده همرنگ شدیم!

آره ما ریشه هامونو از دست دادیم! همون آدمای بی ریشه ای که باد اینطرف و آنطرف میبردشان!...

بگذریم فقط لحظه ای لحظه ای عطر گلها را امروز استشمام کردم!

 

 

دوست

دوست واژه ای است

واژه ای که از لب فرشته ها چکیده است

دوست، نامه است

نامه ای که از خدا رسیده است

نامه ی خدا همیشه خواندنی ست

توی دفتر فرشته ها

واژه ی قشنگ دوست

ماندنی ست

*

راستی، دلت چقدر

آرزوی واژه های تازه داشت

دوستِ گُل ات رسید

واژه را کنار واژه کاشت

واژه ها کتاب شد

دوستت همان دعای توست

آخرش دعای تو

مستجاب شد

 

+ ...

+ چقدر این قالبه به اسم این باغچه میاد.

+ دلم برای همه ی دوستانم تنگ شده، سرنوشت چقدر راهمون رو از هم جدا کرده.

+ شعر از عرفان نظرآهاری.

نوشته شده در شنبه 26 اردیبهشت1388ساعت 18:59 توسط 2رز| |

قلب دختر از عشق بود. پاهایش از استواری و دست هایش از دعا، اما شیطان از عشق و استواری و دعا متنفر بود.

پس کیسه ی شرارتش را گشود و محکم ترین ریسمانش را به در کشید.

ریسمان نا امیدی را. نا امیدی را دور زندگی دختر پیچید، دور قلب و استواری و دعاهایش. نا امیدی پیله ای شد و دختر، کرم کوچک ناتوانی.

خدا فرشته های امید را فرستاد، تا کلاف ناامیدی را باز کنند، اما دختر به فرشته ها کمک نمی کرد. دختر پیله ی گره در گره اش را چسبیده بود و می گفت: «نه، باز نمی شود. هیچ وقت باز نمی شود.»

خدا پروانه ای را فرستاد، تا پیامی را به دختر برساند.

پروانه بر شانه های رنجور دختر نشست و دختر به یاد آورد که این پروانه نیز زمانی کرم کوچکی بود گرفتار در پیله ای. اما اگر کرمی می تواند از پیله اش به در آید، پس انسان نیز می تواند.

خدا گفت: «نخستین گره را تو باز کن تا فرشته ها گره های دیگر را.»

دختر نخستین گره را باز کرد...

و دیری نگذشت که دیگر نه گره ای بود و نه پیله ای و نه کلافی.

هنگامی که دختر از پیله ی ناامیدی به در آمد، شیطان مدت ها بود که گریخته بود.

 

+ از کتاب بالهایت را کجا جا گذاشته ای نوشته ی خانم عرفان نظر آهاری

+ بازخوانی اش کمک خوبی بود.

+ مداد رنگی ها باز روی نقاشی ام لبخندی به سرخی لبهایم نشاندند.

+ یه نگاه به وبلاگم که میندازم میبینم خیلی رنگ به رنگ شده، آیا چه رنگی به این وبلاگ میاد؟

+ عکس پست قبلی هم اصلا درست نشد! خطا میداد.

نوشته شده در یکشنبه 20 اردیبهشت1388ساعت 22:4 توسط 2رز| |

.

اول هفته روز خوبی بود، کاملا دوستانه، کاملا بارونی و کاملا خیس...

                                       

                                    جای عکس

 

میتونست کمک خوبی برای سروسامان بخشیدن به کارها و مشکلاتم باشه. با توکل به خدا، ایستادگی و مقاومت از خودم نشون دادم.

اما نمیدونم دیشب که برگشتم خونه چرا اونقدر بهم ریخته بودم و نتیجه اش به بیمارستان روانه شدن امروزم بود! تو عمرمان همین یه مورد سرم رو (این مدت آمپول هم زیادی میل نموده ایم!) نخورده بودیم که با زحمات فراوان عزیز گرانقدر آقای دکتر و خانم پرستار این نوشیدنی خنک و زیاد را نوش جان فرمودیم!!! فقط اولش نمیدانستم سرم را با لیوان میدن دستم یا با نی!!!

خانم پرستاره از حرفای من خنده اش گرفته بود! فقط خودش رو کنترل میکرد که خرابکاری به عمل نیاورد.

حتما با خودش میگفته این رو به موته چرا داره از شاد و شنگولی از حال میره!

یه سوتی بسیار تمیز هم پیش دکتر عزیز برباد دادیم و آن این که من خوبم نیازی به سرم و آمپول نیست!!!! ایشان هم بسی لبخند تا بناگوش اهدا نمودند و مهر را بر دفترچه ی نازنینم زدندو گفتند اقدام نمایید! (لبخند میگفت: چقدر هم خوب!!! به به!)

این که میبینید اکنون اینجا نشسته ام و دارم حرف میزنم از باب آن است که دست گرانبهای دکتر شفا بوده است و من خیلی خیلی خوب شده ام!!!! (دعا بفرمایید! آنقدرها هم  خوب نیستم!)

خداروشکر که سرکلاس پخش زمین نشدم و با همراهان تا دم در رسیدم!

***

مثل اینکه دارم اینجا خاطره نویسی میکنم! یه طوری دفتر خاطراتم منتقل شده به اینجا، با امسال نزدیک به 9ساله که دارم خاطره نویسی میکنم، اون موقع ها دوران راهنمایی بودم، در کنار درس ریاضی به درس انشا هم علاقه مند! انشای بچه هارو هم که مینویشتیم! بهتر دیدیم به نکات آمده در کتاب توجهی کنیم و روزانه نویسی را برای تقویت نویسندگی پیش بگیریم، آنقدرها هم بی تاثیر نبود!

 

دلمان نویسنده شدن و گرافیست و نقاش شدن میخواست چه از آب درآمدیم!!!

 

+ روح خدا رو میشه تو تک تک قطرات بارون حس کرد، فکر میکنم به این دلیله که آدم وقتی زیر بارون خیس خیس میشه اینقدر احساس خوب و شادمانی و زندگی و... میکنه

+عکس رو هم از روی مجله ی موفقیت (که گوشه اش معلومه) گرفتم.

+شاد و بهاری باشید.

 

نوشته شده در سه شنبه 15 اردیبهشت1388ساعت 19:44 توسط 2رز| |

زمان چقدر زود میگذره چقدر زود فرصت ها از دست میره چقدر زود زمان افسوس خوردن میرسه

کاش حواس آدم جمع تر بود و به این راحتی وقت طلاست رو از دست نمیداد!

...

داشتم تو این دنیای مجازی دنبال مطالبی برای ارائه ی درس میگشتم که خوردم به این قطعه شعر از سهراب

به سراغ من اگر می آیید

نرم و آهسته بیایید

مبادا ترک بردارد

چینی نازک تنهایی من

یادت بخیر ای دوست... دوستی که تنهاییش از فولاد بود... و آیا از فولاد بود؟

لامصب بد بغضم گرفته + کاهش وزن ناگهانی + بحران روحی + درس خوندن حاد برای فرار کردن از هجوم دسته جمعی کلاغ ها! و...

چرا اینقدر همه چیز بهم ریخته و توانایی جمع و جور کردنش رو ندارم؟ لعنتی!

خدایا پناه میبرم به تو.

 

نوشته شده در پنجشنبه 10 اردیبهشت1388ساعت 22:36 توسط 2رز| |

.

امشب دلم خیلی چیزها میخواهد و این درد را نمیخواهد...

مثلا دلم بستنی قیفی با طعم توت فرنگی میخواهد یا بوییدن یک شاخه رزصورتی، شاید هم قرمز، آبی و یا گلبهی!...

دلم یک عالمه دوست میخواهد... یک عالمه لبخند،

دلم گاه آسمانی پر ستاره میخواهد، شاید هم کمی باریدن!

دلم رویاهای شیرین میخواهد،

اما نه دلم امشب فقط یک شانه میخواهد برای گریستن، برای آرامش و یک آغوش...

راستی خدا، دلم آبنبات چوبی هم میخواهد...!

 

+ اردی بهشت، نمیخوام فکر کنم که تا انتهای این ماه چه اتفاقاتی ممکنه رخ بده.

 

شبی از شبها

خواهم افتاد و خواهم مرد

اما میخواهم هر چه بیشتر بروم تا هر چه دورتر بیفتم ...

تا هر چه دیرتر بیفتم

هر چه دورتر و دیرتر بمیرم

نمیخواهم حتی یک گام یا یک لحظه پیش از آنکه میتوانسته ام بروم و بمانم افتاده باشم

و جان داده باشم ...

 

دکتر علی شریعتی

نوشته شده در سه شنبه 1 اردیبهشت1388ساعت 22:30 توسط 2رز| |


Design By : Night Skin