تبليغاتX
لبخند رزهای زیر باران مانده


لبخند رزهای زیر باران مانده

عشق هایی از جنس گلبرگ های گل رز

کی اشکاتو پاک میکنه، شبا که غصه داری

دست رو موهات کی میکشه، وقتی منو نداری

شونه ی کی، مرحم هق هقت میشه دوباره

از کی بهونه میگیری، شبای بی ستاره

برگ ریزونای پاییز، کی چشم به راهت نشسته

از جلو پات جمع میکنه، برگای زرد و خسته

کی منتظر میمونه، حتی شبای یلدا

تا خنده رو لبات بیاد، شب برسه به فردا

کی از سرور بارون، قصه برات میسازه

از عاشقی میخونه، وقتی که راه درازه

کی از ستاره بارون، چشماشو هم میزاره

نکنه ستاره ای بیاد، یاد تو رو نیاره

 

+ اسفند هم داره ته میکشه و جوابم؟...

+ از قلم نیوفته که چراغ های روشن بیشتر از چراغ های خاموش اند...

+ کی اشکامو پاک میکنه؟

+ خدایا شکرت.

نوشته شده در دوشنبه 26 اسفند1387ساعت 22:18 توسط 2رز| |

.

باید شروع کرد با درجا زدن آدم هیچوقت به ناکجا آباد هم نمیرسه،

بازهم امشب با خدا در خیابان شماره 7 و کوچه ای که بن بست نیست قرار دارم.

امشب باید تمام دردهایم را دو در کنم و پیاده به جاده بزنم.

کاش امشب که به دیدارش میروم، اشک نریزم، شانه ی مهریان خدا خیس است...

 

هنوز باورم نمیشه که ماه ها پیش به پایان رسید..

                                                         اینجا.

نوشته شده در پنجشنبه 22 اسفند1387ساعت 0:0 توسط 2رز| |

تنها کسی که باز می گردد لذت بودن را می داند...

نه نیومدم که بمونم. فقط اومدم سری به خاطراتم بزنم.

سری به دوستام، که حالا همشون برام بستی از خاطرات شدن. گاه فکر کردن به تمام روزهای رفته لبخند رو روی لبام نقش میکنه و گاهی اوقات هم توان نفس کشیدن رو از آدمی سلب میکنن، یاد غلط املایی افتادم! ، خواستیم ابروشو درست کنیم زدیم چششم ناقص کردیم...! عجب معلمی!!! دلم برای تموم شاگردایی که با من درس داشتن سوخت، معلوم نبود چندبار روی تخته روی برگه ها اشتباه نوشتم بیشتر تلاش کن...!...!

امروز زیر آسمون این شهر تا دل آدمی بخواد بارون بارید (و هنوز هم داره می باره) و پرنده هایی که تازه از سفر برگشته بودند تا توان داشتن خوندن، بهار هم آمد! کجا ماندیم؟! کجای این روزای گردو غبار گرفته؟! باید جنبید تا تحویل چیزی نمونده.

امروز ماهم در کنار تک تک جوانه های درختان، کنار باغچه های خیس شسته شدیم،

فردا

    کاش

          پاک تر شویم...

 

**

این متن هم از خانم عرفان نظر آهاری به نام "ما همه آفتابگردانیم" از کتاب "بالهایت را کجا جا گذاشته ای"

 

ما همه آفتابگردانیم

گل آفتابگردان رو به نور می چرخد و آدمی رو به خدا. ما همه  آفتابگردانیم. اگر آفتابگردان به خاک خیره شود و به تیرگی، دیگر آفتابگردان نیست. آفتابگردان کاشف معدن صبح است و با سیاهی نسبت ندارد. این ها را گل آفتابگردان به من گفت و من تماشایش می کردم که خورشید کوچکی بود در زمین و هر گلبرگش شعله ای بود و دایره ای داغ در دلش می سوخت. آفتابگردان به من گفت: «وقتی دهقان بذر آفتابگردان را می کارد، مطمئن است که او خورشید را پیدا خواهد کرد.

آفتابگردان هیچ وقت چیزی را با خورشید اشتباه نمی گیرد؛ اما انسان همه چیز را با خدا اشتباه می گیرد.

آفتابگردان راهش را بلد است و کارش را می داند. او جز دوست داشتن آفتاب و فهمیدن خورشید کاری ندارد. او همه ی زندگی اش را وقف نور می کند، در نور به دنیا می آید و در نور می میرد. نور می خورد و نور می زاید. دلخوشی آفتابگردان تنـــــــها آفتاب است.

آفتابگردان با آفتاب آمیخته است و انسان با خدا. بدون آفتاب آفتابگردان می میرد، بدون خدا، انسان.»

آفتابگردان گفت: «روزی که آفتابگردان به آفتاب بپیوندد، دیگر آفتابی نخواهد ماند و روزی که تو به خدا برسی، دیگر «تویی» نمی ماند. و گفت من فاصله هایم را با نور پر می کنم، تو فاصله ها را چگونه پر می کنی؟»

آفتابگردان این را گفت و خاموش شد. گفت و گوی من و آفتابگردان ناتمام ماند. زیرا که او در آفتاب غرق شده بود. جلو رفتم بوییدمش، بوی خورشید  می داد. تب داشت و عاشق بود. خداحافظی کردم، داشتم می رفتم که نسیمی رد شد و گفت: «نام آفتابگردان همه را به یاد آفتاب می اندازد، نام انسان آیا کسی را به یاد خدا خواهد انداخت؟». آنوقت بود که شرمنده از خدا رو به آفتاب گریستم...

**

شاید یه روزی روحمو تو این عکس یا یه جایی زیر بارون پیدا کردم...

دارد باران می بارد.

شاد باشید. بدرود.

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 14 اسفند1387ساعت 23:0 توسط 2رز|


Design By : Night Skin