تبليغاتX
لبخند رزهای زیر باران مانده


لبخند رزهای زیر باران مانده

عشق هایی از جنس گلبرگ های گل رز

مرو ای دوست

مرو ای دوست مرو ای دوست

مرو از دست من ای یار که منم زنده به بوی تو     به گل روی تو

مرو ای دوست مرو ای دوست

بنشین با من و دل       بنشین تا برسم مگر          به شب موی تو

تو نباشی چه امیدی به دل خسته من

تو که خاموشی بی تو به شام و سحر               چه کنم با غم تو

مرو ای دوست مرو ای دوست

مرو از دست من ای یار که منم زنده به بوی تو    به گل روی تو

بنشین تا بنشانی نفسی آتش دل

بنشین تا برسم مگر به شب موی تو

چه کنم با دل تنها که نشد باور من

تو و ویرانی،خاموشی     کوهم اگر چه کنم با غم تو

چه کنم با دل تنها     چه کنم با غم دل

چه کنم با این درد    دل من ای دل من

نوشته شده در یکشنبه 31 تیر1386ساعت 0:8 توسط 2رز| |

روز ها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت. فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به آنها می گفت: می آید! من تنها کسی هستم که غصه هایش را می شنوم  و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می دارد.

و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به نوک او دوختند... گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود و گفت: با من بگو از آنچه سنگینی سینه ی توست. گنجشک گفت: لانه ی کوچکی داشتم... آرامگاه خستگی هایم بود و سر پناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع برای چه بود؟ چه می خواستی، لانه ی محقرم... کجای دنیا را گرفته بود؟

سنگینی بغض راه کلامش را بست. سکوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت: خواب بودی ماری در راه لانه ات بود...باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند... آنگاه تو از کمین مار پر گشودی...!

گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود. خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو  دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خواستی. اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی در  درونش فرو ریخت. صدای گریه اش عرش خدا را پر کرد.

 

گنجشک و خدا

 

نوشته شده در شنبه 2 تیر1386ساعت 1:29 توسط 2رز| |


Design By : Night Skin